تبلیغات
ادبیات فارسی 2 - ادبیات فارسی 2 شعر رستم و اشکبوس درس دوم صفحه 8

ادبیات فارسی 2 شعر رستم و اشکبوس درس دوم صفحه 8

نویسنده :علی باقری
تاریخ:پنجشنبه 1 آبان 1393-08:32 ق.ظ

شعر رستم و اشکبوس درس دوم صفحه 8

1- دلیری که نام او اشکبوس بود ( به میدان آمد ) و مثل طبل جنگی می خروشید.   کجا =که      برسان = مانند       کوس = طبل جنگی

2- به (میدان ) آمد که از ایرانیان حریفی بخواهد / تا سر حریف خود را به خاک بزند       هم نبرد = حریف         اندر آرد  به گرد = به خاک بمالد

3—رًهام ( پهلوان ایرانی ) فوراً در حالی که کلاه جنگی و لباس جنگی پوشیده بود به مقابل او رفت ( با آمدن رهام ) گرد و خاک ِ میدان جنگ به هوا بر خاست              بشد = رفت            خود= کلاه جنگی               گبر = لباس جنگی                رزم جنگ 

 4- رهام با اشکبوس قلاویز و در گیر شد /از دو طرف لشکر صدای بوق و شیپور جنگی بلند شد        بر آویخت = قلاویز و در گیر شد

5- اشکبوس دست به گرز گران برد زمین مثل آهن سخت و آسمان پر از گردغبار شد /        در بیت اغراق شاعرانه وجود دارد 

6- رهام هم گرز سنگین خود را به بالا برد ( سر انجام ) دست آنها از نبرد با گرزهای سنگین خسته شد

7- چون رُهام (پهلوان ایرانی ) از دست کشانی (منظور اشکبوس پهلوان تورانی ) به ستوه آمد از جنگ رو بر گردانید و به سوی کوه فرار کرد .

8- از قلب سپاه توس ( پهلوان ایرانی ) با خشم بیرون آمد / اسب خود را به جلو راند که نزدیک اشکبوس برای جنگ بیاید

9-رستم خشمگین شد و به توس گفت رهام باید کنار زنان جام شراب بخورد (او اهل بزم است نه رزم )   تهمتن = رستم       بیت طنز گونه است

10- (رستم به توس گفت ) تو نظم قلب سپاه را حفظ کن / تا من پیاده با اشکبوس بجنگم      کارزار = جنگ        میمنه – قلب  - میسره   قسمت های سپاه در قدیم

11- کمان به زه بسته آماده را بر بازو افکند و بر کمر چند تیر بست /    به بند کمر بر =  بر بند کمر    آوردن دو حرف اضافه بر یک متمم در سبک خراسانی

12- (رستم ) خروشید وبه اشکبوس گفت ای مرد جنگجو / حریفت به جنگ آمده فرار مکن        مرد رزم آزمای + مرد جنگجو       هماورد = حریف

13- کشانی (اشکبوس ) خندید و حیران ماند افسار اسب را کشید و ایستاد و رستم را صدا زد

14- (اشکبوس به (رستم ) گفت نام تو چیست به تن بی سر تو چه کسی عزاداری خواهد کرد ؟

15- رستم جواب داد نام مرا می خواهی چه کار کنی (برای چه این سئوال را می پرسی ) تو که بعد از این روی خوشبختی را نخواهی دید .

16- (رستم گفت ) مادرم نام مرا مرگ تو گذاشت / روزگار مرا پتکی قرار داد که بر سر تو کوبیده شوم

17- کشانی (اشکبوس ) به رستم گفت بدون اسب واقعاً خود را به کام مرگ می سپاری         بی بارگی= بدون اسب

18- رستم به اشکبوس جواب داد ای مرد بیهوده به جنگ می پردازی ( ای جنگجوی بی فکر )          پرخاشجو = جنگجو

19-( رستم گفت آیا شخص پیاده ای را دیده ای جنگ کند و با پای پیاده سر سرکشان را به خاک بمالد        موقوف المعانی

20- آیا در کشورت نهنگ و پلنگ موقع جنگ بر اسب سوار می شوند

21- اکنون ای مرد جنگجو پیاده جنگ کردن را به تو یاد می دهم             نبرده سوار = سوار جنگجو            کارزار = جنگ

22- مرا به این خاطر طوس پیاده به میدان جنگ فرستاد که تا از اشکبوس اسب بگیرم

23- اگر کشانی مثل من پیاده شود سپاه از کار او خوشحال خواهند شد

24-من با آنکه پیاده هستم از تو و در برابر تو از پانصد سوار در این روز و در این میدان بهتر هستم

25-اشکبوس به رستم گفت اسلحه ای واقعی غیر از مسخره در تو نمی بینم ( سلاح درست حسابی نداری )     سلیح =ممال سلاح    مزیح =ممال مزاح

26- رستم گفت که اکنون تیر و کمانی خواهی دید که زندگی تو را پایان می بخشد

27- چون دید که اشکبوس به اسب پر ارزش خود می نازد تیر را در کمان گذاشت و آن را کشید

28-یک تیری به سینه ی اسب او زد اسب اشکبوس باسر به زمین سرنگون شد  

29- رستم با صدای بلند خندید وگفت ای اشکبوس بهتر آن بود در کنار زنت باشی نه در میدان جنگ      بیت طنز گونه است  ) منظور اسب هم می تواند باشد

30- شایسته بود سر اورا در آغوش بگیری و مدتی از جنگ رهایی یابی

  31- اشکبوس زود کمان خود را آماده کرد در حالی که بدنش می لرزید و صورتش از ترس زرد شده بود /  رخ سندرس : کنایه از رنگ زرد  نوعی صمغ  زرد رنگ

32- و شروع کرد به سوی رستم تیر اندازی کردن رستم به او گفت بیهوده خودت را خسته نکن

33- (رستم گفت ) تن و بازوی بد خواه خود را بیهوده خسته نکن

34- رستم دست به کمر خود برد و یک تیر ساخته شده از چوب خدنگ را (نوعی چوب سخت ) انتخاب کرد

35- یک تیر که پیکانش مثل الماس برنده و درخشان بود و بر ته آن چهار پر عقاب چسبانده بود انتخاب کرد

36- رستم کمان را در چنگ گرفت و به انگشت شست تیر را آماده ی پرتاب کرد

37- رستم برای پرتاب تیر دست راست را خم و دست چپ را که کمان در آن بود راست کرد آن گاه خروش از کمان بر خاست ( کمانی که در شهر چاچی ساخته شده بود

  38- همین که انتهای تیر به گوش رستم رسید از کمان فریادی برخاست ( کمان ساخته شده از شاخ گوزن )

39-چون سر پیکان به انگشت او رسید و دست دیگر او از مهره پشت او گذشت .       موقوف المعانی

40- تیر را بر سینه اشکبوس زد درآن زمان آسمان بر رستم افتخار کرد

41- قضا گفت (اشکبوس ) تیر را بگیر و قدر گفت (رستم تیر را بزن ) / چرخ و ماه بر (رستم ) آفرین گفتند

42-اشکبوس کشانی در یک لحظه جان داد گویی که هر گز از مادر زاده نشده است




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.




Admin Logo
themebox Logo
Online User